شعر آهنگ شب تنهایی دلکش
در ای شبِ تنهایی ام ، با این همه شیدایی ام
تنها بود سازم ، دمساز و همرازم
نه همزبانی نه بخت سازگاری نه دلستانی ، نه یار غمگساری
نه دلفریبی نه مهی
ز درد هجران ، رسیده بر لبم جان
چرا تو ای شب ! نمی رسی به پایان ؟
چرا چو بختم سیهی ؟
بی خبر ز حال مایی ، ای امید جان کجایی ؟
آتش غمِ نهانم ، می زند شرر به جانم
ای بهار جاودانم
در ای شبِ تنهایی ام ، با این همه شیدایی ام
تنها بود سازم ، دمساز و همرازم
در انتظار تو دگر ، رسد چه شب ها به سحر
کشیده ای گرچه پا ز برم ، نمی روی هرگز از نظرم
به یادِ توشب ها تا به سحر ، به ماه بزم آرا می نگرم
نوای سازِ من شبانه ، طنین و بانگ این ترانه
ز سوز من بود نشانه
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت 13:27 توسط
|
من ان گلبرگ مغرورم كه میمیرم ز بی ابی