سکوت
دلم دریای حسرت ، کوه مشکلهاست
زبانم چون کویری خالی از واژه
قلم در دستهای من ، نمی چرخد
به دل فریادها دارم
شکایتها از این تکرار بی پایان
از این تکرار اندوهی
که سکنی کرده در سر تاسر قلبم
و پی در پی
زند چنگ و نوازد قطعه ی غم را
و من عمریست میرقصم
به این آوای حزن انگیز
سراغم را نگیر و دور شو از من
من از دنیای تو دورم
تو پاک و روشن و شادی و من
به غصه مجبورم
من از آینده از خورشید محرومم
به جرمی که نمی دانم
من به حبس ابد در خویش
محکومم ....
من ان گلبرگ مغرورم كه میمیرم ز بی ابی