شعر اهنگ بهارمن گذشته شاید


چرا تو جلوه ساز این بهار من نمی شوی
چه بوده آن گناه من که یار من نمی شوی
بهار من گذشته شاید
شکوفه ی جمال تو ، شکفته در خیال من
چرا نمی کنی نظر ، به زردی جمال من
بهار من گذشته شاید
تو را چه حاجت نشانه من
تویی که پا نمی نهی به خانه من
چه بهتر آن که نشنوی ترانه من
نه قاصدی که از من آرد ، گهی به سوی تو سلامی
نه رهگذاری از تو آرد ، گهی برای من پیامی
بهار من گذشته شاید
غمت چو کوهی به شانه ی من
ولی تو بی غم از غم شبانه ی من
چو نشنوی فغان عاشقانه ی من
خدا تو را از من نگیرد ، ندیدم از تو گر چه خیری

اشعار بسیار غمناک

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد و بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را
با آبهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم مگو مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی وظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یک باره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

شعر بسیار غم انگیز

به چه می خندی !؟
به چه چیز!؟

به شكست دل من
یا به پیروزی خویش !؟

به چه می خندی...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟

یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟

به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی

كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟

به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها

یا به ........
خنده داراست.....بخند !!

اشعار بسیار غمناک

دل تو مثل دلم اينهمه دلتنگ كه نيست
بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ كه نيست
همه حرفات پر كذب و پرنيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ كه نيست
تنم اينجاست همه فكر وخيالم پيش تو
تو كه آرومی، آخه تو دل تو جنگ كه نيست
وقتی که رفتی ، واسه من حتی دلت تنگ نشد
خونه ی عشق و شناختن كار هر سنگ كه نيست

غم انگیزترین اشعار عاشقانه

از کوچه پس کوچه های قلبم روی خاک کویر تو پرسه میزنم .

به کجا خواهم رفت لمس دست تو خواب نیست پلها شکسته است.

شبها آسمان هم دیگر لالایی نخواهد گفت.

افسوس گهواره ام خالیست.

تو به یاد چه کسی نشسته ای؟

جاده تاریک است و کوچه بنبست.

زندگی

زندگی ادامه داره
حتی وقتی ما نباشیم
اگه آشنا بمونیم
یا مث غریبه ها شیم
زندگی همینه جونم
گاهی همرنگ خزونه
با حقیقت جون می گیره
گاهی هم رنگین کمونه
گاهی هم مثل یه ماهی
توی یک تنگ طلایی
آره رسم دنیا اینه
چه بخواهی چه نخواهی...

شعر برای بوسه

چه حریصانه لبانم را بوسیدی
و چه وحشیانه رختم را دریدی
و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم
اما ...
کاش میفهمیدی
که زن...تا عاشق نباشد
نمیبوسد ...
نمیبوید ...
وتسلیم نمیکند ...
رویاهای عریانیش را

زیباترین اشعار برای بوسه

به بهانۀ دلتنگی
پرده های اتاق را کنار می زنم
تا باد،
از شمالی ترین نقطۀ مجهول زمین
عطر لب های تو را
سنجاق کند بر گونه هایم
نگاه کن!
ببین طعم تمشک چه کرده با نسیم!
نگاه کن چگونه می وزد در حریق بوسه ها!


"دیهور انتهورا"

شعر برای مستی

تو از شراب مست تری ، منم در آب و آتشم
بزن شَرَر به جان من ، که در رِکاب آتشم

تو مست این دقایقی ، با لب بسته ناطقم
نفس بِزن زِ نای من ، که در جواب آتشم

وه که پر از حَرارتی ، بَسکه پر از شَرارتم
عَطش بزن به خِرمنم ، من تَب و تاب آتشم

تو از میان لَبالَبی ، من کِش و قوس عَقربم
زَخمه بزن خدای تَن ، من از لَعابِ آتشم

تو از شراب مست تری ، من از سَراب مست ترم
بزن هوس به آن من ، که مستجاب آتشم...

تو يك زني
شبيه تمام زنهايي كه مي شناسم
قدم مي زني
آواز مي خواني
تنها تفاوت تو بازنهاي ديگردر تو نيست
در من است
تو زني هستي كه درشعرهاي من هستي
آغوش مرا دوست داري
بوسه های مرا دوست داری
تو خواب نيستي
رويايي دست نيافتني
یک حس داغ تب آلود
تو زني هستي كه من دوستت دارم
تو را من خلق كرده ام



" نزارقباني "

اشعاربرهنه

ﺑﻪ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺏِ ﺗﻨﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺳﻔﺮ ﻧﮑﻨﻢ
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺮ ﺁﻣﺪﮔﯽﻫﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﮔﺮ ﻧﮑﻨﻢ*

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﯿﺮﻫﻦِ ﺗﻨﮓ، ﻭﻋﺪﻩﯼ ﺟﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻨﮓ ﺗﻮ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪﺍﻡ ﺧﻄﺮ ﻧﮑﻨﻢ؟

ﺑﻪ ﺑﻮﺳﻪﯾﯽ ﻋﻄﺸﻢ ﺭﺍ ﺑﮑُﺶ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ
ﻣﺮﺍ ﻣﺠﺎﺏ ﮐﻨﯽ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺁﺏ، ﺗﺮ ﻧﮑﻨﻢ

ﻣﺮﺍ ﺑﺮﯾﺰ ﺑﻪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ، ﻋﻬﺪ ﻣﯽﺑﻨﺪﻡ
ﮐﻪ ﺗﺎ ﺗﻤﺎﻡ، ﻧﻨﻮﺷﯿﺪﻩﺍﯼ ﺍﺛﺮ ﻧﮑﻨﻢ

ﺍﮔﺮ ﻧﺴﯿﻢ ﺷﻮﻡ ﻧﺮﻡ ﻧﺮﻡ ﻣﯽﺁﯾﻢ
ﭼﻨﺎﻥﮐﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻭ ﭘﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﺧﺒﺮ ﻧﮑﻨﻢ

ﺗﻮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﺑﮕﻮ ﻭ ﺑﺨﻮﺍﺏ، ﻣﯽﻣﯿﺮﻡ
ﺷﺒﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺍﮔﺮ ﺳﺤﺮ ﻧﮑﻨﻢ



مهدی فرجی

اشعار برهنه

جنگ
آغاز رقص تنت بود

یک ارتش
خیره به چشمانت اسیر شد

و در لغایت انتهای دست هایت
همه ی سرزمین ها
روزی به آغوش ت مستعمره خواهند شد

اما من کشور گشایی نمی خواستم

من سربازی که به همین چند وجب آغوشت برسم

همه جهان مال من است



"نریمان ربیعی"

جملات سوزناک عاشقانه

دلم گرفته ...
مثلِ بوته ی شمشادی کوتاه ...
که حسرتِ شکوفه های گیلاس ...
مانده بیخِ آرزوهایش ...
همان شکوفه هایی ...
که بوقت خشک شدن هم ...
باد را ترجیح می دهند ...
بجای فرود ...
به رویِ سرِ شمشادی عاشق ...

جملات غمگین عاشقانه


کمی گیج شده ام
تو که از خودم بودی
پس چرا وقت رفتنت
من هنوز اینجا ام
بی هویت

دلنوشته های غمگین عاشقانه

چند وقت پیش ...
رفته بودم به خواستگاری باران ...
و باران ...
جوابم کرد به خشکسالی احوالم ...
راست می گفت ...
وصال کویر و باران را ...
در خواب هم نمیشود باور کرد ...

دلنوشته های غمگین عاشقانه

من حتی به عکست نگاه که می کنم ...
تمام یک رفتن ...
از لبخندت پیداست ...
پای احساس که میان باشد ! ...
قاب عکس هم بی وفایی بلد است ...

دلنوشته های عاشقانه

 

نمیدانم اهل کدام محله ای ...
که کوچه هایش تماماً چپ است ...
و از وقتی خودت را زده ای به آنجا ...
دیگر آدرست را ...
باران هم نمی داند ..

اشعارفروغ فرخ زاد

وداع

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه

شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال

می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد
می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب ' خونین دل
می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل

اشعار فروغ فرخزاد

ناآشنا

باز هم قلبی به پایم اوفتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لبهای من
تشنه ای سیراب شد ' سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من
رهرویی در خواب شد ' در خواب شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو

او شراب بوسه می خواهد ز من
من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را

او به من میگوید ای آغوش گرم
مست نازم کن که من دیوانه ام

من
باو می گویم ای نا آشنا
بگذر از من ' من ترا بیگانه ام

آه از این دل آه از این جام امید
عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای
ای دریغا کس به آوازش نخواند

شعر بوسه فروغ فرخزاد

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید

در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید

شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت

سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ای شعله زد میان دو لب

شعررمیده فروغ فرخزاد

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها