شعر برای بوسه

چه حریصانه لبانم را بوسیدی
و چه وحشیانه رختم را دریدی
و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم
اما ...
کاش میفهمیدی
که زن...تا عاشق نباشد
نمیبوسد ...
نمیبوید ...
وتسلیم نمیکند ...
رویاهای عریانیش را

زیباترین اشعار برای بوسه

به بهانۀ دلتنگی
پرده های اتاق را کنار می زنم
تا باد،
از شمالی ترین نقطۀ مجهول زمین
عطر لب های تو را
سنجاق کند بر گونه هایم
نگاه کن!
ببین طعم تمشک چه کرده با نسیم!
نگاه کن چگونه می وزد در حریق بوسه ها!


"دیهور انتهورا"

شعر برای مستی

تو از شراب مست تری ، منم در آب و آتشم
بزن شَرَر به جان من ، که در رِکاب آتشم

تو مست این دقایقی ، با لب بسته ناطقم
نفس بِزن زِ نای من ، که در جواب آتشم

وه که پر از حَرارتی ، بَسکه پر از شَرارتم
عَطش بزن به خِرمنم ، من تَب و تاب آتشم

تو از میان لَبالَبی ، من کِش و قوس عَقربم
زَخمه بزن خدای تَن ، من از لَعابِ آتشم

تو از شراب مست تری ، من از سَراب مست ترم
بزن هوس به آن من ، که مستجاب آتشم...

تو يك زني
شبيه تمام زنهايي كه مي شناسم
قدم مي زني
آواز مي خواني
تنها تفاوت تو بازنهاي ديگردر تو نيست
در من است
تو زني هستي كه درشعرهاي من هستي
آغوش مرا دوست داري
بوسه های مرا دوست داری
تو خواب نيستي
رويايي دست نيافتني
یک حس داغ تب آلود
تو زني هستي كه من دوستت دارم
تو را من خلق كرده ام



" نزارقباني "

اشعاربرهنه

ﺑﻪ ﭘﯿﭻ ﻭ ﺗﺎﺏِ ﺗﻨﺖ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺳﻔﺮ ﻧﮑﻨﻢ
ﺑﻪ ﺁﻥ ﺑﺮ ﺁﻣﺪﮔﯽﻫﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﮔﺮ ﻧﮑﻨﻢ*

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﯿﺮﻫﻦِ ﺗﻨﮓ، ﻭﻋﺪﻩﯼ ﺟﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﻣﮕﺮ ﺑﻪ ﭼﻨﮓ ﺗﻮ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪﺍﻡ ﺧﻄﺮ ﻧﮑﻨﻢ؟

ﺑﻪ ﺑﻮﺳﻪﯾﯽ ﻋﻄﺸﻢ ﺭﺍ ﺑﮑُﺶ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ
ﻣﺮﺍ ﻣﺠﺎﺏ ﮐﻨﯽ ﻟﺐ ﺑﻪ ﺁﺏ، ﺗﺮ ﻧﮑﻨﻢ

ﻣﺮﺍ ﺑﺮﯾﺰ ﺑﻪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ، ﻋﻬﺪ ﻣﯽﺑﻨﺪﻡ
ﮐﻪ ﺗﺎ ﺗﻤﺎﻡ، ﻧﻨﻮﺷﯿﺪﻩﺍﯼ ﺍﺛﺮ ﻧﮑﻨﻢ

ﺍﮔﺮ ﻧﺴﯿﻢ ﺷﻮﻡ ﻧﺮﻡ ﻧﺮﻡ ﻣﯽﺁﯾﻢ
ﭼﻨﺎﻥﮐﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻭ ﭘﺮﺩﻩ ﺭﺍ ﺧﺒﺮ ﻧﮑﻨﻢ

ﺗﻮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ ﺑﮕﻮ ﻭ ﺑﺨﻮﺍﺏ، ﻣﯽﻣﯿﺮﻡ
ﺷﺒﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺍﮔﺮ ﺳﺤﺮ ﻧﮑﻨﻢ



مهدی فرجی

اشعار برهنه

جنگ
آغاز رقص تنت بود

یک ارتش
خیره به چشمانت اسیر شد

و در لغایت انتهای دست هایت
همه ی سرزمین ها
روزی به آغوش ت مستعمره خواهند شد

اما من کشور گشایی نمی خواستم

من سربازی که به همین چند وجب آغوشت برسم

همه جهان مال من است



"نریمان ربیعی"