اشعار عاشقانه سیمین بهبهانی

چه گویمت؟ که تو خود با خبر ز حال منی


چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی


چنین که می‌گذری تلخ بر من، از سر قهر


گمان برم که غم‌انگیز ماه و سال منی


خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام


لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی


ز چند و چون شب دوریت چه می‌پرسم


سیاه‌چشمی و خود پاسخ سؤال منی


چو آرزو به دلم خفته‌ای همیشه و حیف


که آرزوی فریبنده‌ی محال منی


هوای سرکشی‌ای طبع من، ‌مکن! که دگر


اسیر عشقی و مرغ شکسته‌بال منی


ازین غمی که چنین سینه‌سوز سیمین است


چه گویمت؟ که تو خود باخبر ز حال منی

 

 

اشعار سیمین بهبهانی

چه می بینم ؟ خدایا ! باورم نیست


تویی : همرزم من !‌ هم سنگر من


چه می بینم پس از یک چند دوری


که می لرزد ز شادی پیکر من


تو را می بینم و می دانم امروز


همان هستی که بودی سال ها پیش


درین چشم و درین چهر و درین لب


نشانی نیست از تردید و تشویش


تو رامی بینم و می لرزم از شوق


که دامان تو را ننگی نیالود


پرندی پرتو خورشید ، آری


نکو دانم که با رنگی نیالود


تو را می دانم ای همگام دیرین


که چون کوه گران و استواری


نه از توفان غم ها می هراسی


نه از سیل حوادث بیم داری


غروری در جبینت می درخشد


نگاهت را فروغی از امیدست


تو می دانی ، به هر جای و به هر حال


شب تاریک را صبحی سپیدست


ز شادی می تپد دل در بر من


به چشمم برق اشکی می نشیند


بلی ، اشکی که چشمانم به صد رنج


فرو می بلعدش تا کس نبیند

 

 

اشعار سیمین بهبهانی

یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را


تا آب کند این دل یخ بسته ی ما را


من سردم و سردم، تو شرر باش و بسوزان


من دردم و دردم ، تو دوا باش خدا را


از دیده برآنم همه را جز تو برانم


پاکیزه کنم پیش رُخت آینه ها را


گر دیر و اگر زود ، خوشا عشق که آمد


آمد که کند شاد و دهد شور فضا را


می خواهمت آن قَدْر که اندازه ندانم


پیش دو جهان عرضه توان کرد کجا را

 

 

شعر آهنگ  بسوزان سیمین غانم


بسوزان
بسوزان
بسوزان!
شعرهايم را بسوزان
خاطرات عمر شيرين مرا
يادبود عشق ديرين مرا
در سکوت بي سرانجام بيابان
آتشي از استخوانم بر فروزان
در ميان بوته هاي خشک بي جان
در غبار آسمان گرد بيابان
بسوزان
بسوزان
شعرهايم را بسوزان
برگ برگ خاطراتم را بسوزان


تا نماند قصه اي از آشنايي
تا شود خاموش فرياد جدايي
تا نماند ديگر از من يادگاري
در خزاني يا بهاري
بسوزان
بسوزان
شعرهايم را بسوزان
برگ برگ خاطراتم را بسوزان


تا نماند قصه اي از آشنايي
تا شود خاموش فرياد جدايي
تا نماند ديگر از من يادگاري
در خزاني يا بهاري
بسوزان
بسوزان
شعرهايم را بسوزان
برگ برگ خاطراتم را بسوزان