بشکن سبوي باده را
مستي تويي هستي تويي
در اين سراي نيستي
مستي تويي هستي تويي
تو آفتاب هشتمين
سر چهارده عدد
بيدار کن خواب مرا
از وحشت اين ديو و دد
بنگر که از هفت آسمان
جايي فرا سوي زمان
نوري هبوط مي کند
در غربت اين لا مکان
بنگر که دريا خون شده
فواره ها گلگون شده
ليلاي بي دل را ببين
از عشق تو مجنون شده
در اين غروب واپسين
از چتر خورشيد يقين
نور حقيقت مي چکد
بر خاک مشکوک زمين
فرياد و بانگي مي رسد
عالم سکوت مي کند
از هيبتش سلطان دهر
آسان سقوط مي کند
آدم هراسان مي شود
محشر نمايان مي شود
از تاول آئينه ها
خورشيد گريان مي شود
تقدير ما در دست توست
زنجير بر دستان ما
ما را رها کن از عدم
هستي بده بر جان ما
بشکن سبوي باده را
مستي تويي هستي تويي
در اين سراي نيستي
مستي تويي هستي تويي
تو آفتاب هشتمين
سر چهارده عدد
بيدار کن خواب مرا
از وحشت اين ديو و دد